تبليغاتX
کـــــرانـــچــیــــــســم
روزنوشت خاطرات شخصی
 

اخه ادم حس هاشو کجا انتقال بده ؟! حس که میگن لحظه ایه ٬ ثانیه ای میاد و باید بقاپیش و به نوشتار درش بیاری که وقتی دو سه روز بگذره مطمئنا اون حس ِ قبلی دچار دگرگونی شده !
حالا کی قراره جواب ِ این حس های از دست رفته ی منو بده در طی این دو سه روز ِ متوالی که بلاگفا فوت شده بود ؟!!!! مگه نه اقای شیرازی ؟!!!!!!! ای بابا اقای شیرازی !!!!!!!

دیشب احساساتم قلمبه بود ٬ سه هفته گذشته و دیشب " این " احساس تونست چمبره بزنه تو حلقم  ٬ سرریز شده بود ٬ اونوقت جایی نبود تا خالیش کنم ٬ حالا اون احساس ِ دیشب با این احساس ِ امشب امیخته شده و من ازش چیزی سر در نمیارم ! کی جوابگویه ؟!!!!

تردید ِ هلن شاید بتونه کمکم کنه : کسی به جز تو یار من نیست ٬ گذشتن از تو کار من نیست ٬ به جز خیال ِ تو هنوزم ببین کسی کنار ِ من نیست !
اممم ... دو مصرع اخر ( فعلا ) راست ِ کار خودمه .
الان که دارم فکر می کنم میبینم با این بیت بیشتر ارتباط برقرار کردم :
نه میشه با تو سر کنم ٬ نه میشه از تو بگذرم !!! پس چه غلطی کنم ؟!!!
ندایی امد که بره گُمشه !!!

+ حداقل این چند وقته برای من ٬ رفتن به دانشگاه سخته ٬ گذشته از راهش که نزدیکه ! این سختی برمیگرده به کنار اومدن خودم با خودم ! جدال ِ میان منطق و احساسم . البته که فیصله دادن به گیسو گیس کشیشون کاری نداره ٬ فرصتی می خواد که من ندارم مگه اینکه در فواصل میان خوابیم یه فکری در موردشون بکنم ! اما تصمیم دارم امسال رو بذارم پشتش ٬ فکر نکنم به چیزی ٬ فقط و فقط بخونم مثه اسب ! اصلا امید به زندگیم زیاد شده ... چرا خودمو گول می زنم ؟!

+ این هوای پاییزی تمام ِ زندگیه منه ! هر سال همین موقع هجمه ی خاطرات کمپلت رو سرم خالی میشه ٬ بغضی کهنه است که گاه باعث لبخند و گاه باعث ِ ...  ٬ غرق میشم در خاطراتی که دنباله ی مسیر ِ امروزمه ! یه حسرته که شابد برمیگرده به مرگ ِ دو عزیز ..
به کسی در مورد دلتنگی هام می گفتم که دلم تنگه برای یکی از این دو عزیز ٬ می گفت چیه خب ؟ دوست داری دنیا رو پیرپاتالا بردارن ؟!!!!! گاهی دلم می خواد برگردم به این لحظه ها ٬ دقیقا سر ِ همین حرف ها به تو دهنی محکم رو شامل حالش کنم !

+ تو دنیای امروزی ادم هیچ جایگاه ِ امن و امانی نداره واسه دفن ِ خاطراتش که فقط خودش از حضورش با خبر باشه و هیچ ! انگار قصه ی ادم ها باید همیشه خونده شه .. چرا قصه ها اینقدر به هم شباهت دارند ؟!


 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت   توسط کرانچیسم  | 

 

هر چهارشنبه با یکی از دوستانم قراری دارم ٬ نه از ان قرارهای بی کلاسی که بعضآ متر کردن تموم پاساژهای پایتخت می شه که من اصلا نمی دونم در مورد چی حرف می زنید !!! یا حرکت کردن به سمت ِ مسیری که مقصدش معلوم نیست و فی امان الله ِ ! یا چرخ زدن تو خیابان ها و فی امان الناس ِ !این یک قراره کاملا عرفانی توامان با اشانیون ِ فلسفیه ! جلسه ای است که سخنرانش کسی است که اوایل دارای مدرک حوزوی بوده و این اواخر کنفیکون ِ تفکری شده و گاهی محض خالی نبودن عریضه میاد تیر و بیل و حواله میده و اینا ! گاهی انقدر انرژی + از حرف هاش می گیرم که تا اخر شب شارژه شارژم ٬ و برام جالبه که اون روز دقیقا حرف هایی رو پیش می کشه که من یک هفته درگیرش بودم و فکر و ذهنم رو الکی روش متمرکز کرده بودم ..
امروز از باور صحبت می کرد ٬ اگر باورت رو بارور کنی به ایمان تبدیل می شه و ایمان دقیقا مثل ِ یه دیوار ِ بتنی عمل می کنه که هیچ بولدوزری نمی تونه خرابش کنه ( حالا نمی دونم واقعا بولدوزر می تونه یه دیوار بتُنی رو خراب کنه یا نه ٬ حالا فرض میگیریم این دیوار جزو راکتور هسته ای یه که خراب شدنش به سازمان ملل مربوطه که راسته ی کار ما نمیشه ٬ شما فرض کن دیوارش از اون دیواراست ! ) یعنی وقتی اونقدر این حس رو در خودت پرورش بدی ٬ هیچ چیز برات غیرممکن نخواهد بود ٬ می گفت از هستی کمک بگیر ٬ ذات ِ وجودی تو با تک تک سلول های این جهان همگونه ٬ می تونه بشه اگه ( ایمان ) داشته باشی . ربطی ام به سلول های بنیادی نداره ٬ لطفا از بعد فلسفی و عرفانی ببین !

+ موقع برگشت کمپلت هیچ تاکسی سمت ِ تجریش نمی رفت خداروشکر ٬ در همین حین ٬ یعنی در حین ناامیدی نوری را دیدیم که خاموش و روشن می شد ٬ به خیالمان اتومبیلی میامد از ان اتومبیل ها که از قضا شاسی اش هم بلند است و از قضا تر سرنشینانش فقط برای کمک به دو خانم ِ بی پناه امده اند !!! مست و مبسوط از فضای فکری پیش امده ٬ ان روشنایی دقیقه به دقیقه ٬ ثانیه به ثانیه نزدیک تر می شد و ما فازش را هی می گرفتیم تا ول نشود ٬ نزدیک است ٬ حالا به وضوح میبینی اش ٬ خدا تا سرنشین دارد ٬ شاسی اش هم خیلی خیلی بلند است ٬ راننده اش هم یک جنتلمن ِ به تمام عیار است که سیبیل های چخماخی دارد و ادم را یاد فیلم های مرحوم حاتمی می اندازد ! دوباره چراغ می زند ٬ اصرار دارد سوار شویم ٬ ما که شیفته ی ایمانمان شده ایم دست رد به سینه نمی زنیم و سوار می شویم ٬ در شور و حالی بی اندازه گرفتاریم که یکی می اید و می پرسد " بلیتیه و یا پولی " ؟! نمی دانم چرا حرصم در می اید !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت   توسط کرانچیسم  | 

 

چندروزی میشه که یه گربه مرتب وَنگ می زنه ٬ نمی دونم دقیقا کجاست اما از صدای ریزش حدس می زنم که باید بچه باشه ٬ سنش رو ولی نتونستم تخمین بزنم ! غم ِ خاصی داره تن صداش انگار نگران باشه و منتظر !
امروز دوباره از بعد از ظهر صداشو انداخت ته گلوش و میو میوشو سر داد ٬ یه خرده که دقیق تر شدم ( چون اصولا اون موقع کاری دیگه ای نداشتم ) متوجه شدم که اینبار تن صدا فرق می کنه زنونه شده ! حدس زدم که باید مادرش باشه ٬ فکر کنم اومده بود دنبال طفلش پیداش نکرده بود داشت صداش می زد !
امشب باز داره صداش میاد ٬ همون بچه گربه هست ..

اینطوری نمی شه باید یه قرار ترتیب بدم همدیگرو ببینن ٬ هر وقت این میاد اون نیست ٬ هر وقت اون میاد این نیست ! حتما دفعه ی بعدی هم باباهه می خواد میاد!!!

+ امروز از صبح حالم یه جوری بود سرحال نبودم ٬ اینجوری هم که می شم نباید کسی دورو برم باشه فقط دوست دارم تنها باشم ٬ قدم بزنم به سمت ِ پاتوق ِ همیشگیم ٬ اما حوصله نداشتم از جام جم بخورم ٬ دوست دارم برم خرید یکم خرت و پرت بخرم واسه ی خودم ٬ دارم فکر می کنم برم ارایشگاه مدل موهامو تغییر بدم که هی لازم نباشه موس رو خالی کنم رو موهام ٬ مامان میگه داری کچل میشی !!!

+ دلم شمال می خواد تو این فصل ٬ هیچ وقت قسمت نشده برم تو این فصل ٬ پس کی میشه برم شمال تو این فصل ؟! ( میگن رو یه چیزی که تاکید کنی میسر می شه ) تنهایی نه ٬ ولی !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت   توسط کرانچیسم  | 

 

هیچ از این قالب خوشم نمیاد ! بی روحه ٬ کمی هم چرکه ! ابیش به دل نمیشینه ! هر چقدر سعی می کنم باهاش ارتباط بگیرم نمی شه ! نقطه ی عطفی نداره ! عطوفتم رو تحریک نمی کنه ! اما تا پیدا کردن قالب دلخواهم مجبورم تحملش کنم !

می گم مادر من با من بحث الکی نکن فاز فکریمون تو این قضیه فِرته !
میگه خوب که چی ؟یعنی می خوای بگی من سنم بالا رفته ؟ طفلی بودی به اینجا رسوندمت ٬ حالا جایی اینجا وایستادی داری به من می گی چه کار کنم چه کار نکنم ؟!!!
.. مادرم من که نشستم !
با من بحث می کنی ؟!
.. مادرم من لال شم دوست داری ؟!

میگه از همون اولم طاقت نظر مخالفت رو نداشتی ٬ یه دفعه هجوم میاوردی به طرفت ٬ هیچ وقت نتونستی مثه ادم بحث کنی !


+ وقتی میبینم درجه ی فکریم با مخاطبم زمین تا زیر زمین فاصله است ٬ وقتی میبینم در دو جریان ِ متفاوتیم ٬ مگه بیمارم که بیام بحث بی خود کنم به حنجره ام اسیب برسه ؟ من به این تارهای صوتی احتیاج دارم برای گفتن حرف های .. حالا فکر کنید عاشقانه !!! پس بهتر میبینم که سکوت کنم و گاهی یه لبخند ملیح بزنم که طرف دستش بیاد فقط داره الکی فسفر می سوزونه ٬ من حرف ٬ حرف ِ خودمه البته که اگر به صحم و سقمش اطمینان تام داشته باشم در غیر این صورت چاره نمیبینم جز اینکه انقدر وارد وادی بحث بشم که بلاخره یکیمون خسته بشه و به قول معروف کم بیاره که این اتفاق کم میافته ٬ پس ناچار بحث رو به روزهای بعد و بعدتر موکول می کنیم و گاهی همچنان تا این لحظه ادامه دارد حتی اس ام اسی ... این رو بهش میگن عزم راسخ !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت   توسط کرانچیسم  | 

 

نمی دونم چه مرگم شده!
در عوالمی به سر می برم که دو قطب داره ٬ اوج شیدایی و اوج دپسردگی.
تا چندین وقت ِ پیش تصوری برای اینده نداشتم ٬ انگار درون یه چاله ی فضایی باشی و هر چی که پیش می ری بازم سیاهی باشه و ظلمت ! باید بگم الان هم ندارم منظورم اون تصویره هست منتها به جای چاله ی فضایی اینبار یه بیکران میبینم که خاکستری و سفیده و هیچ حس ِ خاصی بهش ندارم ٬ انگار که خنثی شده باشم ٬ گاهی هم پیش میاد که حس ِ خوبی داشته باشم توی این فضای بیکران که تو چاله ی فضایی نداشتم !
یکم که قدرت تفکیک داشته باشی متوجه میشی که این دو تصویر دقیقا مقابل هم قرار دارند پس منطق حکم می کنه که در این بیکران ِ فضا لااقل یه خورده بتونم حالا تصویر متحرک نه ولی یه عکسی چیزی از اینده ام تصور کنم که باز یاری نمی ده این تخیله ! که البته در مورد مسائل دیگه خوب همکاری می کنه ولی در این یک مورد خیلی بی عار و بی درد شده ! شایدم دوست داره سورپرایزم کنه !! مثلا شاید قراره در اینده مرد ِ ارزوهام بیاد و از این تصویر رد بشه و تو دوربین یه نیگا بندازه و با یه لبخند ملیح و عاشقانه برام دست تکون بده ٬ البته که من راضی به سورپرایز شدن نیستم ولی حالا که اصرار داره باشه !
برای همین هیچ تصویری از اینده ام ندارم که بتونم روش سرمایه گذاری کنم ٬ البته یه چیزی هست اینکه همه چیز بستگی به خودت داره ٬ اصلا شاید خود ِ من مایل به بارگذاری هیچ تصویری نباشم ! البته میشه جور دیگه ای هم تفسیر کرد ٬ ارزوهام به ته دیگ خرده باشه ...
اره خودشه ٬ یه ارزو چند ماه ِ پیش کردم که بهش رسیدم ٬ منتها از کرده ی خودم پشیمون شدم ٬ انقدر تو فضا سیر می کردم که معایبش رو نمی دیدم ! من هنوزم نفهمیدم البته که زیادم بهش فکر نکردم وگرنه حتما می رسیدم اما مطمئنن یه جواب همیشه نسبیه و می شه براش جواب های دیگه ای هم پیدا کرد برای همین خودمو خسته نمی کنم ! در مورد نفهمیدنم داشتم توضیح می دادم ٬ اینکه چرا یهو سر راهم قرار گرفت ( حالا هر چیزی می تونه باشه گیر نده ) در صورتی که از قبل تعیین کرده بودم که اگر خوبه بیاد وسط راهم سبز بشه و شد ٬ اما خوب نبود شایدم بوده اما نه برای من که شاید ما میون یه جاده ی دو طرفه ایستاده باشیم ٬ دقیقا حد ِ وسطش که یکی از ما بخواد یه لنگشو بذاره این سر جاده و اون یکی او سره جاده ! خوب نمی شه منافات داره وقتی دو لنگ از هم جدا باشند اونوقت تعادل برقرار نمیشه و با سر میره تو دیوار یا هر جای دیگه مهم نیتشه که سرت به سنگ بخوره !

کلا این روزها از فضای رومانس بیرون اومدم یخرده برای همین حظ زندگی بیوتیفول ( تر ) شده ! انقدر دیگه دارم منطقی عمل می کنم که گاهی حالم از خودم بهم می خوره ٬ دوستی میگه گاهی خیلی بی خیال می شی دقیقا مثل یه سیب زمینی ِ بی رگ و ریشه یه مثالم می زنه میگه اگه یه سیب زمینی خدا بخواد و یه رگی توش پیدا بشه تو مطمئن باش یه سیب زمینی دیگه هستی که هم پته و پهنه هم بی ریخت !! و ثابت کردم که می تونم باشم دو هفته ای می شه که اینطوری شدم یعنی شدتش زیاد تر شده ٬ پیش خودم می گم می خواد بشه نخوادم باید بشه ٬ پس هیچ تلاشی لازم نیست یعنی در این حد !!!
این که چه مدت قراره تو بیکرانم باقی بمونم دقیقا دست خودمه و خدای خودم و اینکه چقدر می تونم تحمل کنم که زندگی رو از دید شاعرانه ننگرم ! اما میدونم زیاد دووم نمیاره من خدای ِ شاعرانه تعبیر کردنم مثل ِ یکی که می گفت من خدای فن ِ بیانم !! الان که یادم میاد دوست دارم یه تیراهن بردارم برم رو پشتبوم بعد بگم اوهوی اوی بیا از این ور رد شو مسیر یه طرفه است بعدم زارپی بندازم پایین ! فقط شانس بیاره که تو یه سانتیش بخوره که خودش کفایت می کنه ٬ بادش که بهش برسه غبضه شده اونوقت انقدر می خندم که خفه شم یعنی از شدت شعف ! اینجا یه نکته لازمه که من نه مازوخیسم دارم و نه اون یکی که دگر ازاریه منتها گاهی ادم دلش می خواد یکی رو انقدر بزنه که خالی شه !

پ.ن : بلاخره تونستم ۲۰ واحد بردارم و قول می دم از هفته ی دیگه سر همه کلاسام برم خصوصا ۷:۳۰ صبح هاش رو که خوراکمه !!!

پ.ن : الان یه تصویر دیدم ! سمت های قطب جنوب بود یه چندتا پنگوئنم داشتن قدم می زدن ! یعنی مرد ِ من قراره از اینجا سردربیاره ؟!!! اسکیمو نباشه یه وخ !

پ.ن : عاشق ِ پاییزم چون دقیقا متولد همین فصل هستم نه که خودشیفتگی داشته باشم که بعیدم نیست اما فصل ِ عاشقانه ایه ! میگم نمی تونم خودمو نگه دارم عاطفی نگاه نکنم حالا هی بگو می تونی !


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت   توسط کرانچیسم  | 

 

دیروز روز پرکاری بود از ان جهت که از ساعت ۹ صبح تا ۳ بعد از ظهر پله های دانشکده را بالا می رفتیم و هی پایین گاهی هم برای تنوع پایین که می رفتیم تازه می فهمیدیم که مسیر را اشتباهی امده ام و با چهره ای گشاده بالا می امدیم ! البته که سال چهارم هستم و عقل و چیزهای دیگر حکم می کند که مسیر دانشکده را مثل کف ِ دست بلد باشم اما مقصر من نیستم بسکه دانشکده مان زیاد است ( بعضی ها منظورمان را می دانند ) و هر ثانیه جا و مکان دچار تغییر و تحول می شود هر دفعه هم که در حال تغییر دکوراسیون یک دانشکده هستند و هر چهار ماه یک بار در حال ِ رنگ کردن در و دیوار ٬ نه انکه کلا مسئولان ِ پاستوریزه ای باشند که فقط به خاطر حفظ و تقویت روحیه ی دانشجویان است و به هیچ وجه هم کاری به طومار ِ تقلب هایی ندارند که از همه جای کلاس بالا می رود که حتی جا استادیمان هم ابادی ندارد !
قرار بر ثبت نام بود از قضا دو-سه هفته ای بود که از ثبت نام گذشته است و تنها کاری که باید می کردم گرفتن اضافه ظرفیت ِ کلاس ها بود که خودتان می دانید که چه کار سخت و طاقت فرسایی است ان هم فک زدن با مسئولان ِ زبان فهمیم و خوش برخورد ِ دانشکده ! البته که اصلاح می کنم با بعضی از مسئولان این چنینی که بی انصافیه اگر بخواهم انگ ِ بی مورد بزنمشان ٬ خدا به سر شاهده قدرشان را می دانیم جدا عرض می کنم.
اما یکی بسیار روی نروم بود ( رشته ی عصبی ) ! خانم ی با ان س ِ بیل های پرپشت و لبخندهایی ملیح که دل ِ هر بیننده ای را می برد ٬ بدجور روی اعصاب من بود ! و من هم چون کلا ادم ِ صبوری هستم و اصلا هم زود عصبانی نمی شوم ٬ عصبانی شدم و داد زدم که چه معنی می دهد ٬ که چه ؟! ها ؟!!
ایشان هم انگار که من دیوار باشم در حال ِ راه اندازی کار دیگر دوستان ِ عزیز بود و به من هیچ توجهی نشان نمی داد این شد که تصمیم گرفتم با خانم ب که شخص ِ شخیصی نیز می باشند در این رابطه صحبت کنم و ایشان هم با اوشان صحبت کرده و ی پس از کلی امدن ناز و غمزه برایمان ! در اخر کارمان را راه انداخت و من ان لحظه دوست داشتم کسی دم دستم بود و دارش می زدم یعنی تا این حد خشن شده بودم ان هم شخصی رئوفی چون من .

خلاصه ی کار که ۶ ساعت ِ تمام را روی دو تا پای خودم ایستاده بودم ٬ سرپا که سه چهارم کارهایم راه افتاد البته که به مدت یک ربع هم داخل دفتر مدیریت دانشکده استراحت کردم و با اقای د هم کمی گپ و گفت زدیم و خیلی هم خوش گذشت !! کلا ادم ِ جالبی است ٬ استاد هم هست ٬ حافظه اش هم بدفرم کار می کند ٬ متاسفانه !! از منشی اش که یک مرد ِ خپل ِ مضحک ِ غیر قابل تحمل است هم ٬ نیز بدم می اید که فقط نیم ساعت ِ تمام برای دیدن رییس دانشکده مان برایش نطق کردم !
بعضی ادم ها تا تقی به توقی می خورد سریع جو گیر می شوند و انچنان ژست های ابدوخیاری می گیرند که ادم دلش می خواهد بزنتشان!

م زنگ می زنه که دارم میام دانشکده جایی نرو ! بعد هم به اتفاق همدیگه می ریم دستشویی !
من اگر با یکی از دوستانم هیچ رودروایستی نداشته باشم همین م هست و م هم دقیقا همین احساس را در مورد من دارد ! به این صورت که خیلی راحت الحلقوم رژ مایع ام رو از کیف در میاورد و استفاده می کند و بعد سریع با یک ترفند غیبش می کند که بعدا از ته کیفش درش می اورم و خودش را به در و دیوار می کوبد که یک جوری صاحبش شود و من هم هیچ فقره حاضر به کوتاه امدن نیستم !
تازه اصلا هم در مورد حساب کردن کرایه تاکسی پیشدستی نمی کنیم !
با م می رویم ان یکی دانشکده مان که میبینیم جمع اراذل جمع است و اینبار الف به من و م میپیوندد که تا ساعت ۷ شب در پاساژ دوندگی کنیم !

پ.ن : گاهی دلم برای چهار سال ِ قبل تنگ می شود ٬ برای ان حسی که همه مان داشتیم و پر از شوق و ذوق بودیم و امروز هر کس سرش به کاری بند است ٬ از همان مسیر می گذریم اما احساسمان چقدر متفاوت شده است !
گاهی فکر می کنم هر چقدر زمان به سمت جلو می رود ٬ از تکامل همه چیز کاسته می شود ٬ گذشته همیشه برایم حس خاصی را دارد که اینده ندارد انگار که اینده ای وجود ندارد ٬ هیچ چیز دیده نمی شود ٬ هیچ

پ.ن : افسرده هم نیستم ٬ بی خود مثل ِ بعضی ادم های پرمدعای ذی شعور که فقط خودشان را میبینند انگ نچسبانید ! ( اینجا حس می شود که از کسی کینه به دل گرفته ام ؟) خوب اشتباه حس می کنید فقط می خواهم سر به تن ِ یکی نباشد ! => من اینجا دقیقا همونی ام که تیر اهن پرت می کنه .

پ.ن : امروز یعنی دوشنبه ۱۳ / ۷ / ۸۸ روز ِ خاصی که نیست که هیچ وقت نبود چنین روزی خاص !

پ.ن : این یعنی چی ؟ خودشیفتگی داره ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت   توسط کرانچیسم  | 

 

این پست را هر چه فکر می کنم یادم نمی اید چرا  در جواب چه کسی و برای چه نوشتم اما تاریخش برمی گردد به گذشته ای نه چندان دور ! نکته دار بود و خوشم امد.  شاید غرضی در کار بوده شاید هم نبوده البته که هیچ چیز ِ بی غرضی در این دنیا وجود ندارد ٬ حتی دوست داشتن !
فکر می کنم مربوط به کامنتی بود که یکی از جمع ذکوران درباره ی دختران با هوش و ذکاوت بالا می زند و عدم تمایلش به ازدواج با چنین افرادی ! یا چنین چیزی .
به هر حال پابلیشش می کنم.

بگذار علت مجرد ماندنت را موشکافی کنم !
تو در همان عنفوان قندانی ات که بودی از انجایی که روح خلاقی داشتی با یک نظر دیدن مردهای دوروبری ات به این نتیجه می رسی که ازدواج نکنی که بعدها بتوانی وبلاگی با همین نام تاسیس کنی ( البته با در نظر گرفتن این نکته که همه می دانیم ان زمان نه تنها وبلاگی نبود بلکه اینترنت هم به مثابه ازدواج کردن و به دست اوردن همسری ایده ال دور از ذهن بود اما با فرض اینکه تو همه این ها را می دانستی ادامه می دهیم ) و دقیقا بعد از احداث این وبلاگ و گذشت چندین سال به شهرت جهانی برسی و کلا قید ازدواج را بزنی و بعدا صنعت ادبی ابداع می شود با نام ترشی قول می دهم !
در ضمن فکر نکنید ما نفهمیدیم که بعضی نسوانان و ذکوران توانسته از اب گلالود ماهی بگیرند و دست به معرفی خودشات بزنند ! پس ما هم حرکتی می کنیم که از قافله عقب نمانیم ...
دروغ چرا حال و حوصله ی حرکت را هم نداریم ! اصلا بکل ناامید شدیم یعنی چرا اقایان از دخترهای باهوش و با اقتدار و خوش برخورد خوششان نمی اید ؟!!! یعنی اگر من بیایم و تمام این حسن هایم را ( دقت کنید حسن نه حسن ) را فاکتور بگیرم و فقط فاکتور زیباییم را دست نزنم به نظرتان به خواستگاریم می ایند ؟!!!
یک روز دوستی حرف قشنگی زد او هم ادم خاصی است و مجرد مانده است می گفت از این بابت خوشحالم مردهایی به سمتم جذب می شوند که عامی نیستند و انها هم به نوعی دستی در خاص بودن دارند گرچه تعدادشان به پنج انگشت هم نمی رسد !!!
منظور اینکه ( ترس و غرور زیادی ) پدر کشتگی زیادی با ادم ها داره همیشه باعث از دست رفتن بسیاری موقعیت ها شده که بعدها که فکر می کنی تنها کاری که از دستت برمیاد اینکه دودستی بکوبی تو سرت بگی هی هات ! امروزه ادم ها ( جدا از بحث مرد و زن ) غیر قابل اعتماد شده اند ( برای هم ) چرا که زمان زمانه ی بدی است خیانت از هر طرف بیداد می کند چرا که ادم ها دیگر خصلتی به نام انسان بودن ندارند و در عوض خوی عذر می خواهم حیوانی درشان بیداد می کند و این خوی حیوانی به چه چیز برمی گردد ؟!!! غریزه جن سی و عدم کنترل ان و در نظر نگرفتن این موضوع که ادم ها جدای این غریزه موجودات با فهم و کمالاتی هستند که با فرض این نکته که این اندیشه ی ازاد هنوز به رشد و القایش به ذکوران نرسیده باشد هر کس باید طرف مقابل را نه از روی هوس و غریزه بلکه از سطح کمالات و ارزش های فکری و ایده های طرف مقابل ارزش گذاری کند و به قول معروف رویش سرمایه گذاری کند ! ( دقت می کنید که مثال ها هم همه ناشی از تورم اقتصادی است ) ..
مخلص کلام ادم های امروزه بیشتر از انکه عاشق باشند به فکر منافع خود هستند !
خودخواهی بیداد می کند ٬ بیداد !
ادم ها به گند کشیده شده اند ٬ خوب هم که باشی باز انگت می چسبانند .

پ.ن : به سیاه و سفیدی اکتفا نکن ٬ جهان پر است از خاکستری ها .

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت   توسط کرانچیسم  |